بارانی-ابری
احساس هم آغوشی
در چهره ی آیینه نمایان است
گویی فریب این سیب
مُهر یک تبرئه ی تاریخی را
در خودش پنهان دارد
جایی برای سرزنش هیچ آدمی
باقی نیست . . .
ببخشید از اینکه کمی دیر آپ کردم چراشو اگه میخوایید بدونید تو ادامه هست
ادامه مطلب

می تابی
اضطراب ابر تشویش دلم عریان شده ست
تاب شبتاب غمم چیست؟
هر نگاهت دیدنی است
آسمانی در تماشای تو قاب کوچکی ست
از تمام آب ها پرسیده ام
حال دل با شعر تبخیر از زبانم گفتنی ست
با سلام خدمت دوستان گلم
به نوبه خودم سال نو رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم سال سبز و آرامی داشته باشید توام با موفقیت.
شادباشید و سربلند...
بارانی ابری

اولین باراست
به افق نزدیکم
هیچ جا نشنیدم
جریان دارد مه
فوران می کند ابر
آسمان خرّم و سبز
جوجه های شعرم جرات پرواز گرفته اند امروز
رنگ نوشیده چمن
جام در دست زمان
جایت این جا خالیست…
بنویسم یا نه؟
باشد
اگر این اشک ها مجال دهند
قصه اینگونه شروع می گردد
یکی بود...
یکی بود ...
آری
بعد
آن راه، آن روز آن تو...
آن روز ،آن گل آن من...
باز لرزید قلم
باز اشک ...
اشک های یک ...مرد...
وهمین جا پایان می یابد
یکی بود که برایم همه چیزو همه کس بود...
همین...
تازه می فهمم
بی تابی برگ های زردی را که
می پوییدند
آشفته راه رفته ی تورا
آرام و مهربان
مثل همیشه ات
نگاهت را دزدیدی از من
حیایت را می بوسم
مهربانم
لبخندهایت را دنبال می کنم
کاش یک لحظه نباشد که تو را دور بینم
هیچ نمی گویی
می خوانم چشم هایت چه صراحت دارد!
ای همه بود و نبودم مهربانم
چه غوغایی بر پا شده در قلبم
گذشته هایم را آینده هایم را
به چه حالی بفروشم ؟ مهربانم ! خوبم !
چه نسیمی دارد روسری تو
چشم می بندم و بیهوش می شوم
سادگی هایت ! پاکیت ! ناز تو به چند؟ من خریدارم
مهربانم کدام راه نرفته ایست تا تو؟
بازهم میگذری؟ کوچه های دل من وعده گرفته اند
خودت که میدانی
بی قراری بد دردیست
مهربانم
چگونه آتشی استی که نمی سوزانی یخ های غرورم آب گشتند
چه خیالیست
چه کسی می گوید که هر که از دیده رود از دلت هم برود؟
حتم دارم
دیده هایم به سان فرهادند که تو را حک نموده اند
از کدامین نگاه من بروی؟
دوست دارم
حتی نگاه دزدکی ات را هم
برای من کافی است حتی صدای لبخندت
باور کن
تو تمام تمام هستیم هستی
مهربانم...
ساده می نویسم و حرف می زنم باتو
مثل نگاهت احساست
سر کشی های مرا اینجا یکی سر میکشد
جام ها بی رنگ گشتند از زلالی های او
((این تک بیت هم تقدیم به شمایی که تک هستید))
ادامه مطلب
تو چه خود باشی و چه سایه ی خویش
روزی آخر
این شب
یا تورا در تو یکی خواهد کرد
یا تورا در خود ... هیچ ...
ماه من کاش میدانستی زندگی بی تو چه غمنامه تلخی ا ست
آخراین مثنوی دوری تو تاکجا؟...
وقتی پر از گله ای
وقتی پر از اندوه
پای سخن که آید
با اشک شوق و لبخند
به پیشوازش آیی
شاید
آن عشق که می گویند
این باشد...
از آنکه نیست من چگونه بنویسم ...
تو رویایی ترین دشت خیالی
مسیحایی تر از باد شمالی
اگر پاییز سر فصل فراق است
تو در باغ دلم سور وصالی
پ.ن: سلام دوستان حلول ماه مبارک رمضان را به تمام شما عزیزان تبریک میگم
التماس دعا
ماه خرداد
دل شوره هاي تكراري باز
امتحانات
پسرم! هنوز بيداري ؟
_آري مادر
دير وقت است
حافظ قرن هشت سيمرغ _سي مرغ
فردوسي در توس با (( ت))
_امتحان ادبيات فارسي_
پسرم! پدر پير تو در مزرعه مدت هاست
دست تنهاست
فردا آخرين امتحان توست ؟
_آري مادر
سعدي در شيراز گلستان و بوستان
نظامي خسرو و شيرين / ليلي و مجنون
پسرم !
چاه كم آب شده سال سختي در پيش است
پاييز خرج كيف و كتاب و مدرسه را
خودت كه مي داني ؟
آري مادر آري
سعدي در طوس نظامي قرن هشت
ليلي و مجنون (حافظ)
دير وقت است ...
((با اجازه ی تمام دوستان عزیزم این شعر را می خواهم به دانش آموزان دوست داشتنی مدرسه ی راهنمایی شهید رجایی روستای باوان در منطقه ی صومای برادوست تقدیم کنم.))
زبانم ناتوان در وصف حالت
معلم ای چراغم در جهالت
اگر خاکم تو بارانی برایم
اگر تنها تو تنها هم صدایم
تو آن ماهی که شب ها را پناهی
تو آموزنده ی راه از گناهی
درخت دانشم گشت از تو پر بار
تمام هستی ازعشق تو سرشار
تو مشقت عشق هست ودرست ایمان
صداقت بسته با تو عهد و پیمان
طنین درس تو در کوچه پیچید
لب هر غنچه وا شد سبزه خندید
(( ا ین شعر را به مناسبت هفته معلم به تمام معلم های عزیز تقدیم می کنم ))
سایه های سیمانی
در لایه های نور
گویی می خواهند پلک آسمان را دست بیازند
وه ! چه شلوغ است ! چه تکاپویی است درشهر!
مجال لبخندی سرد هم ، چه دشوار است !
بعید می دانم کاین عابران سر به هوا
شنیده باشند صدای مورچه ها را
هی... چه خیالی
ما آدم ها یا پشت دیواریم یا پشت پنجره ها
همیشه چیزی هست
که احساسی را یا نگاهی را ره می بندد
آه ... من چقدر از خودم دورم !!!!!!!!!
مدت هاست چون باد
ره گم کردم
یا که در پشت حصار این شهر پشت تاریکی سنگین ستون ها
اسیر گشته ام
نمی دانم
آیا دوباره باران را خواهم دید ؟ یا نه ؟
اما امیدوارم روزی شاید...
بگذار که بر شانه ی تو سر بگذارم وتو را دوست بدارم
و به تو دل بسپارم
به تو که همچو نسیمی
همچو لالایی یک مادر و قصه ی قدیمی
تو که در دشت هزاران دل من مست و خرامی
من آشفته و بی خود شده را ماه تمامی
تو که آبستن هر حس عمیقی
تو که پایان سپیدی
تو که بر دیده ی هر منتظر چشم به در صبح نویدی
تو که دریای امیدی
تو که آموخته ای بر دل پروانه ی من بال گشودن
تو که آموخته ای طبع مرا شعر سرودن
سر هر راه مه آلود لب پنجره بودن
ولی...
تو که تنهایی را دل بریدن را
از قبل نیاموخته بودی بر من
من نیاموخته ام
دل به دریا بزنم
پا بر احساس سبز خاطره هایم بنهم
تو اگر باشی من خواهم بود
ورنه این تاروپود نخ نمای کهنه ی تن را
بی عشق نمی خواهم
که نفس هایم آلوده ی عشق تو سراپاست
سراپا
زخمهایی تازه تر
دیدگانی” تر“
دیدمت بر لب
واژگانی مصلوب با دهانی بسته
و به جان دادم گوش به خروشیدن دردی سنگین
سهمگین
که به تنهایی یک تن هرگز
نتواند بکشد بر دوشش
دیدمت تنها صریح
وبه فریادی گفتم: من که اینجا هستم
با من از خویش بگو
با من از واژه های مصلوب روی لبت
با من از گریه های نیمه شبت
اماتو... خندیدی انگار نه انگار
شاید از اول باخودت می دانستی
که من آنی نیستم با این دل کوچک وین تن اندک
من آنی نیستم
نه نیستم...
که هراز گاهی چند پی دلتنگی من می آیی
در غمم می باری با خودت می آری
حس ما بودن را همصدا بودن را
حس یک کودک را که چنان مدهوش است
که در اندوه خودش
با خودش می خندد تو همان احساسی
من همان اندوهم
تو همان کودک شوق من همان مدهوشم
تو همان ابری در آسمان دل من
من همان شیفته ای که پی ات می آید...
راه بپیما... در کوره راه رفتن
که سالهاست آموخته ای دل کندن را وغریبانه اشک پنهان کردن را
راه بپیما و دور شو...
جای تو این جا نیست نه در این خانه ی تنگ نه در این شهر بزرگ
که به چارمیخ نفرت کشیده اند عشق را
گام از پی گام
بردار
برو...
جایی که هنوز دلگرمی باقی است آسمانش آبی است
وبادبادکها می خندند
راستی اما...
رد پای شاپرک ها را از یاد مبر وایمان بیاور به آغاز پیله بودن
و در آغوش بگیر قاصدکها را تنگ با آن اوج بگیر
تا پرستو بودن در وجودت متبلور گردد
وآنگاه که روح سرگردان نسیم در تو جاری گشت
با ترنم باران
بخوان
آهنگ زندگی را
وسپس جاری شو تا به سرمنزل آبادی دور
جایی که هنوز دلگرمی باقی است آسمانش آبی است
وبادبادکها می خندند
م.سیدی 89.6.26
رنگ دیگر دارد
جای پای باران
شیشه ها می دانند
خواب یا رویا نیست
آسمان نزدیک است
بام ها بیدارند
متن مه هر جا هست
این خیابان ها هم
کودکی ها دارند
در چراغانی نور خاطراتی شیرین
سربه سر می بارند
در همین نزدیکی
این حوالی بودند
((عشقشان پابرجا
یادشان جاویدان...))
| Design By : Pichak |



